M.Khaledi
آفتاب است و بیابان چه فراغ
نیست در آن نه گیاه و نه درخت

غیر آوای غرابان دیگر

بسته هر بانگی از این وادی درخت

در پس پرنده ای از گرد و غبار

نقطه ای لرزد از دور سیاه

چشم اگر پیش رود می بیند

آدمی هست كه می پوید راه

تنش از خستگی افتاده ز كار
بر سر و رویش بنشسته غبار

شده از تشنگی اش خشك گلو

پای عریانش مجروح ز خار

هر قدم پیش رود پای افق

چشم او بیند دریایی آب

اندكی راه چو می پیماید

می كند فكر كه می بیند خواب

0 Responses

ارسال یک نظر