M.Khaledi

M.Khaledi


در خود شـــکسـتـم

و تــو صــدای قــهـقـهـه هـایـــت دنـــیا را لـــرزاند

قـانـون طبـیـعـت اســت

موج وقتـی ســـــــــرش به سنـــــــــگ می خــــورد

در خــــــــود می شـکنـد

وساحل کف می زنـــــــــد
M.Khaledi
جهان تنگ است
جهانی با چنین وسعت برای من بسی تنگ است
جهان دیگر جهان آن زمانها نیست
که مردم ظاهر و باطن یکی بودند
اگر مجنون به لیلی عشق میورزید
و یا سر در بیابان مینهاد از عشق معشوقش
ویا ٿرهاد آن شیدای شورین بخت
مرد آهنین بنیادکه شبها بیستون را با تبر درس ادب میداد
به جز معشوق ٿکر دیگری در سر نبودش هیچ
کنون گر عشق میبینی ٿقط سودای بدنامی است
M.Khaledi

شب سردي است و من افسرده

راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است


M.Khaledi

ازهجوم نغمه ای بشكافت گور مغز من امشب
مرده ای را جان به رگ ها ریخت

پا شد از جا در میان سایه و روشن

بانگ زد برمن :‌ مرا پنداشتی مرده

و به خاك روزهای رفته بسپرده ؟

لیك پندار تو بیهوده است
پیكر من مرگ را از خویش می راند

سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است

من به هر فرصت كه یابم بر تو می تازم

شادی ات را با عذاب آلوده می سازم

با خیالت می دهم پیوند تصویری

كه قرارت را كند در رنگ خود نابود

درد را با لذت آمیزد

در تپش هایت فرو ریزد

نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود

مرده لب بر بسته بود

چشم می لغزید بر یك طرح شوم

می تراوید از تن من درد

نغمه می آورد بر مغزم هجوم


M.Khaledi
آفتاب است و بیابان چه فراغ
نیست در آن نه گیاه و نه درخت

غیر آوای غرابان دیگر

بسته هر بانگی از این وادی درخت

در پس پرنده ای از گرد و غبار

نقطه ای لرزد از دور سیاه

چشم اگر پیش رود می بیند

آدمی هست كه می پوید راه

تنش از خستگی افتاده ز كار
بر سر و رویش بنشسته غبار

شده از تشنگی اش خشك گلو

پای عریانش مجروح ز خار

هر قدم پیش رود پای افق

چشم او بیند دریایی آب

اندكی راه چو می پیماید

می كند فكر كه می بیند خواب

M.Khaledi

M.Khaledi
حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود.
اي! دريغ و حسرت هميشگی
نا گهان چقدر زود دير می شود...


M.Khaledi
کاش بر ساحل رودي خاموش

عطر مرموز گياهي بودم

چو بر آنجا گذرت مي افتاد

به سرا پاي تو لب مي سودم

کاش چون پرتو خورشيد بهار

سحر از پنجره مي تابيدم

از پس پرده ي لرزان حرير

رنگ چشمان ترا مي ديدم

کاش از شاخه ي سر سبز حيات

گل اندوه مرا ميچيدي

کاش در شعر من اي مايه ي عمر

شعله ي راز مرا مي ديدي.

M.Khaledi
هرگز به پايان نمي انديشيدم
چرا که مي دانستم بي تو
در انتهاي راه خبري نخواهد بود
من فقط از پايان تو مي ترسيدم
پايان تو سر آغاز مرگ تدريجي من بود
و بستن دفتر شعرش براي هميشه
حال از تو مي خواهم
آغاز کني ابتدا را
چون همان لحظه اي که تو را در زير باران ديدم
به پايان راه نينديشيدم
حال مي خواهم آغاز کني .همان عشق را آغاز کني
همان پرواز را آغاز کني
از لحظه شروع لحظه ي سلام و درود
از لحظه ي تلاقي دو نگاه در زير باران شروع کني
و چون من به پايان راه نينديشي
که انديشيدن به پايان راه
شور پرواز بي پروا را در ما خواهد کشت .

M.Khaledi
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست!!!؟؟؟